
چیست فرق آدمی با جانور؟ تا که مینازد به خود از آن بشر
آدمی را گر نبود این امتیاز بود بیش از جانور غرق نیاز
هست این نیروی ممتاز بشر عقل دور اندیش و آینده نگر؟
در شگفتم من چرا این برتری گشته در او مایه ی وحشیگری
در طبیعت بیگمان هر جانور هست در هنگام سیری بی ختر
من نمیدانم چرا نوع بشر وقت سیری میشود خون خوارتر
در میان جنگل دور و دراز هیچ حیوان دیده ای همجنس باز؟
هیچ شیری دیده ای در بیشه زار جمع شیران راکشد بالای دار؟
هیچ گرگی بوده کز بهر مقام گرگها را کرده باشد قتل عام؟
هیچ ماری دیده ای با ذهر خود کشته ها برپا کند در شهر خود؟
هیچ میمون ساخته بمب اتم تا که هستی را کند از صحنه گم؟
دیده ای هرگز الاغی باربر مین گذارد کار زیر پای خر؟
هیچ اسبی دیده ای غیبت کند یا به اسب دیگری تهمت زند؟
هیچ خرسی آتش افروزی کند یا گرازی خانمان سوزی کن؟
هیچ گاو ی دیده ای کز اعتیاد داده گاو و گاوداری را به باد؟
پس چرا انسانِ با عقل و خرد آبروی دام و دَد را میبرد؟
پس بُود دیوانه بی آزارتر زانکه محروم است از عقل بشر
مولوی استاد حکمت در جهان کرده بس این نکته را شیرین بیان:
"آزمودم عقل دور اندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را"
زین سبب آن کس که مینوشد شراب تا شود لا یعقل و مستو خراب
چون شود از عقل و حیرت بی خبر بس شرف دارد به شیخ حیله گر
مثل هـــــر بـــار بــــرای تــــو نــــــوشتم:
دل من خــــون شــد ازین غم، تـــــو کجـــــایی؟
و ای کاش کـــــه این جمعــــه بیـــایـــی!
دل من تاب نـــدارد، همـــه گــــویند به انگشت اشــــاره
مگـــــر این عــــاشق دلسوختــــه اربــــاب نــــدارد؟
تــــو کجــــایی؟ تـــــو کجـــــایی...
و تـــــو انگــــار به قلبم بنویســــی:
کـــــه چـــــرا هیچ نگوینـــــد
مگـــــر این منجـــی دلســــوز ، طــرفــــدار ندارد ، کـــــه غریب است؟
و عجیب است
کـــــه پس از قـــــرن و هـــــزاره
هنــــوزم کــــه هنـــــوز است
دو چشمش بــــه راه است
و مگــــر سیصد و انــــدی نفـــــر از شیفتگانش ، زیــــاد است
کــــه گــــــویند
بـــــه انــــدازه یک « بـــــدر » علمــــــدار ندارد!
و گــــویند چــــــرا این همـــــه مشتــــاق ، ولـــــی او سپهش یـــــــار ندارد!جــــــواب امـــــام زمـــــان:
تــــــو خـــــودت!
مـــدعی دوستــی و مهـــر شدیــدی کـــه بـــه هــــر شعــــــر جـدیـدی
ز هجــــــران و غمم نالــــه ســــرایی ، تـــــو کجـــــایی؟
تـــــو که یک عمـــر سرودی «تـــــو کجــــــایی؟» تـــــــو کجـــــایی؟
بـــاز گـــویی کــه مگـــر کاستی ای بـــُد ز امــامت ، ز هــــدایت ، ز محبـــت
ز غمخـــــوارگــــی و مهــــر و عطــــوفت
تــــو پنداشته ای هیچ کســــی دل نگـــــــران تـــــو نبــــــوده؟
چــــــه کسی قلب تــــــو را سوی خـــــــدای تــــو کشـــانده؟
چــــه کسی در پی هـــــر غصه ی تـــو اشک چکـــــــــانده؟
چــــــــــه کسی دست تـــــــو را در پس هــــــر رنج گـــرفته؟
چــــه کسی راه به روی تـــــــو گشوده؟
چــــه خطرهـــــا به دعــــــــایم ز کنار تــــو گـــــذر کـــــــــــرد
چـــه زمان هـــا کــه تـــو غـــافل شدی و یــار به قلب تــــو نظــــر کــــرد...
و تـــــــو با چشم و دل بستـــه فقط گفتی...
تــــو کجــــایی!؟ و ای کــــاش بیـــــایی!
هــــر زمان خــــواهش دل بـــا نظــــر یـــار یکــــی بـود، تــــو بـــــودی...
هــر زمــــان بــــود تفاوت ، تـــــو رفتی ، تـــــو نمــــاندی
خـــواهش نفس شده یـــــار و خـــــدایت
و همین است کـــــه تاثیــــر نبخشند به دعـــــایت
و بـــه آفــــاق نبردند صـــدایت
و غریب است امـــــامت
من کــــــــه هستم ، تـــــــو کجــــــایی؟
تـــــــو خودت کــــــــاش بیـــــایی
بــــه خودت کــــاش بیـــــایی...!

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند
در مکه دیدم هیچ ا…نسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود
درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست . . .
زنده یاد “حسین پناهی “
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست …
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و … شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد.
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ”
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام.
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند، آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند… اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه به من برسر گور و کفن آزار دهید
نه پی گورکن و قاری و غسال روید
نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید
به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید
این دو چشمان قوی را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید
وین زبان را که خداوند زبان بازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید
کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحویل علی اصغر گچکار دهید
وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه
به فلان سنگتراش ته بازار دهید
کلیه ام را به فلان رند عرق خوار که شد
ازعرق کلیه او پاک لت و پار دهید
ریه ام را به جوانی که ز دود و دم بنز
درجوانی ریه او شده بیمار دهید
جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت
کمرم را به فلان مردک زن باز دهید
چانه ام را به فلان زن که پی وراجی است
معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهید
تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش
لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید!
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮد : ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ که یکی از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍشت ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ ۵۰ ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ. ﻓﮏ ﮐﻦ ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ، ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻭﺱ ﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ .
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مواد لازمه خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر كدام 900 گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من
مى فروختى در حالى که 900 گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک
کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.
یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم.
مرا یاری کن تا دانش اندکم نه نردبانی باشد برای فزونی غرور و تکبر نه حلقه ای برای اسارت و نه دست مایه ای برای تجارت بلکه گامی باشد هر چند ناچیز برای تجلی انسانیت و متعالي ساختن زندگی خود و فراگیرانی که قلب پاك خود را برای کسب قطره ای از اقیانوس بیکران علم به ما سپرده اند...
((من یک معلمم : من آب می شوم ، چون تکه های برف در پای سرو
قامت آن کس که مثل برف یکرنگ و بی تکلف و آزاد و بی ریاست
من آب می شوم آن هم بدون حرف . چشمم نه بر کسی است که
تقدیر می کند بیمم نه از کسی است که تحقیر می کند.
من یک معلمم.....))
بایدبدانیم که :زندگي مثل يه ديكته است ؛داریم غلط مي نويسم و مرتبا پاك مي كنيم،
دوباره مي نويسيم وبازهم پاك مي كنيم.غافل از اين كه يه روز داد مي زنند.
ورقـــــــه ها بــــــالا......
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده
هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟…
من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست
می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
می دانی جواب گاو چه بود؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
“هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم”
ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﺎﻟﻘﻲ ﺩاﺭﻡ
ﭼﻪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺧﺪاﻱ ﻋﺎﺷﻘی ﺩاﺭﻡ
ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪ ﻣﺮا ، ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﮔﻨﻪ ﻛﺎﺭﻡ . . .
فروردین؛ فروردهای پاکان
فروردین نام نخستین ماه از فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است. بنا به عقیده پیشینیان، ده روز پیش از آغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته، برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان، هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب، به دنیای دیگر میروند
اردیبهشت؛ طبیعت
اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمهای است مرکب از دو جزء: جزء اول "اشا” از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است، راستی و درستی، تقدس، قانون و آئین ایزدی، پاکی…. و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است. جزء دیگر این کلمه که واژه "وهیشت” باشد. صفت عالی است به معنای بهترین، بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت "مانند بهشت” هم آمده است.
خرداد؛ طبیعت
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ،در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا، همه، درست و کامل. دوم تات که پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است. ایزدان تیر و باد و فروردین از همکاران خرداد میباشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.
ادامه مطلب
هر کس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی خراشیم
ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
تا که راضی شده ام رزق مقدر شده را
نکشم ناز گدایان توانگر شده را
|
|
||
|
قطعا با خواندن حقایق زیر تعجب خواهید کرد! اما این نتیجه ی هوشمندی و
شایستگی فردی است که با فکری نو و پشتکاری عالی توانست تحول بزرگی را صورت
دهد. 1 . بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درآمد دارد، يعنی 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال! 2 . اگر 1000 دلار از دست وی بر زمين بیافتد به خودش اين دردسر را نمی دهد كه برش دارد، چون در 4 ثانيه ای كه برداشتنش طول میکشد، اين پول عايدش شده! 3 . آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهی دارد و بيل گيتس به تنهايی می تواند ظرف 10 سال تمام بدهی آمريكا را بازپرداخت كند! 4 . او می تواند نفری 15 دلار به همه ی جمعيت جهان بدهد و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقی خواهد ماند! 5 . اگر مايكل جردن يعنی گرانترين ورزشكار آمريكايی هيچ غذا و آبی نخورد و همه ی 30 ميليون دلار درآمد سالانه اش را پسانداز كند، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندی بيل گيتس شود! 6 . اگر بيل گيتس را به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 امين كشور ثروتمند جهان میشود! يا به تنهايی درآمدی برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايی خواهد داشت، حتی بيشتر از ای بی ام | ||
قات گياه گلداري است که بومي بخش گرمسيري شرق آفريقا و شبه جزيره عربستان مي باشد.
قات از سال 1973 توسط سازمان جهاني بهداشت نوعي ماده مخدر محسوب شده و در منطقه صعده کشور يمن بطور وسيع کشت مي شود. اين مخدر بسيار گران قيمت بوده و قيمت يک بسته برگ قات در سال 1388 در حدود 17 هزار تومان بود. اين بسته تنها براي مصرف يک وعده استفاده مي شود. برگ گياه قات تا يک هفته در يخچال قابل نگهداري است و معمولاً بصورت تازه مصرف مي شود.
قات زدن به عمل مکيدن تدريجي شيره برگ گياه قات که نوعي مخدر است گفته مي شود.
قات زدن موجب مي شود تا مصرف کننده براي چند ساعت با نشاط، سرزنده و هيجاني شده و شروع به صحبت بي ربط کند، در ساعات بعدي دچار سکون شده و در نهايت دچار خمودگي و تنبلي جسمي و فکري شود.
در کشور يمن دو سوم مردان و يک سوم زنان قات مي زنند. بسياري از مردم عربستان سعودي نيز از اين ماده مخدر استفاده مي کنند.
خطِ امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصلِ تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشگر شیطان به کمین من است
بی کسم ای شاه؛ پناهم بده
چون من تعجيل دارم اول سرمرا بتراش وبعد موهاي بچه را بزن.
سلماني هم تقاضاي اورا انجام داد.
ملا بعد از اصلاح عمامه را برداشت ورفت وگفت:
تاچند دقيقه ديگر برمي گردم!
سلماني سرطفل را هم اصلاح کرد وخبري از آمدن ملا نشد!
سلماني رو به طفل نمود وگفت:پدرت نيامد!
بچه گفت:اوپدرم نبود.
سلمان گفت:پس که بود؟
بچه پاسخ داد:او مردي بود که در سر کوچه به من گفت بيا برويم دونفري مجاناً اصلاح کنيم.
پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
کودکی از شیطنت بازی کنان
بست با دستش دهان استکان
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وارهد
خشک لب می گشت، حیران، راه جو
زیر و بالا، بسته هرسو، راه او
روزنی می جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هرچه بر جهد و تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فروافتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر، عزیز
دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده است
که قید میکند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرفونحو دستوری بیاشکال است
اما واقعیت اعجابآور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده میشود
۲۴ مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده میشود هم ۲۴ مرتبه است،
درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است،
بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بیاشکال است، یعنی ۲۴=۲۴
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نمودهاست که این مسئله درمورد همه
چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق میکند .
به کلماتی که دفعات بهکار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
دنیا ۱۱۵ / آخرت ۱۱۵
ملائک ۸۸ / شیطان ۸۸
زندگی ۱۴۵ / مرگ ۱۴۵
سود ۵۰ / زیان ۵۰
ملت (مردم) ۵۰ / پیامبران ۵۰
ابلیس ۱۱ / پناه جستن از شر ابلیس ۱۱
مصیبت ۷۵ / شکر ۷۵
صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
فریب خوردگان (گمراه شدگان) ۱۷ / مردگان (مردم مرده) ١٧
مسلمین ۴١ / جهاد ۴١
طلا ۸ / زندگی راحت ٨
جادو ۶٠ / فتنه ۶٠
زکات ٣٢ / برکت ٣٢
ذهن ۴٩ / نور ۴٩
زبان ٢۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵
آرزو ٨ / ترس ٨
آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
سختی ١١۴ / صبر١١۴
محمد (صلوات الله علیه) ۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴
مرد ٢۴ / زن ٢۴
همچنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:
نماز ۵، ماه ١٢، روز ٣۶۵
دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣
دریا + خشکی = ۴۵=۱۳+۳۲
دریا = %۱۱۱۱۱۱۱/۷۱= ۱۰۰ × ۴۵/۳
خشکی = % ۸۸۸۸۸۸۸۹/۲۸ = ۱۰۰ × ۴۵/۱۳
دریا + خشکی = % ۰۰/۱۰۰
دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب ۱۱۱/۷۱% و خشکی ۸۸۹/۲۸ % از کره زمین را فراگرفته است.
آیا همه اینها اتفاقی است؟
سوال اینجاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) اینها را آموخته است؟
قرآن هم دقیقاً همین را بیان میکند.
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد ...
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .
سپس یک بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند...
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید : ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت :
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد ...
دوست کوچک من ، زندگی هم همینطور است و چیزی که باعث رشد آدمها میشود رنگ و ظاهر آنها نیست ...
مهم درون آدمهاست ، و چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشند ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشود
چوپانی را از دور دید پس اسب خود بر انگیخت و پیش او رفت و سلام کرد چوپان جواب داد.
حجاج از او پرسید:ای چوپان حجاج چگونه حاکمی است؟
چوپان گفت:خدا لعنتش کند که از او ظالم تر خدا نیافریده است٬ بی رحم٬ بی باک و خدا نترس. امیدوارم که بزودی روی زمین از لوث وجود او پاک شود.
حجاج گفت: مرا می شناسی؟
چوپان گفت: نه
حجاج گفت: من حجاجم.
چوپان بترسید و رنگش پرید و با لکنت گفت: تو مرا می شناسی؟
حجاج گفت:نه چوپان گفت: نام من وردان و از غلامان آل ابی ثورم و در هر ماه سه بار دیوانه می شوم و امروز روز دیوانگی من است.
حجاج را خنده گرفت و رفت.
آرزو دارم اگر گل نیستم خارى نباشم بار بردار ار ز دوشى نیستم بارى نباشم
گر نگشتم دوست با صاحبدلى دشمن نگردم بوستان بهر خلیل ار نیستم نارى نباشم
گر که نتوانم ستانم داد مظلومى ز ظالم باز آن خواهم که همکار تبهکارى نباشم
نیستم گر نوش دارویى براى دردمندى لیک بر بى دست و پایى نیش جرارى نباشم
گر نریزم آب رحمت از سبویى در گلویى دل خوشم گر خنجرى بر قلب افکارى نباشم
گر پرى بگشوده دارم همچون کبک کوهسارى طعنه زن بر خوارى مرغ گرفتارى نباشم
| مادر ترزا اگر نتوانیم به کسانی که می بینیم عشق بورزیم چگونه به خدایی که نمی بینیم می توانیم عشق بورزیم؟ انیشتین اگر کسی احساس کند که در زندگی اش هیچ اشتباهی نکرده است بدین معناست که در زندگی اش کار جدیدی نکرده است. چهارچیز را در زندگی تان نشکنید : 1- اعتماد 2- تعهد 3- ارتباط 4- جسارت زیرا هنگامی که می شکنند صدایی ندارند اما هزینه گزافی به دنبال دارند. شکسپیر سه جمله برای کسب موفقیت : 1- بیش از دیگران بدانید 2- بیش از دیگران کار کنید 3- کمتر از دیگران اعتراض کنید |
|
.: Weblog Themes By Pichak :.



