در كتاب چار فصل زندگي

صفحه ها پشت سرِ هم مي روند

هر يك از اين صفحه ها، يك لحظه اند

لحظه ها با شادي و غم مي روند...

گريه، دل را آبياري مي كند

خنده، يعني اين كه دل ها زنده است...

زندگي، تركيب شادي با غم است

دوست مي دارم من اين پيوند را

گر چه مي گويند: شادي بهتر است

دوست دارم گريه با لبخند را



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۷ | 17:25 | نویسنده : علی |

وقتی دشمنت از تو بدگویی می کند.

و دوستت خبرش را به تو می رساند

 بدان که دشمن و دوستت

برای آسیب رساندن به تو همدست شده اند



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۷ | 17:24 | نویسنده : علی |
تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ "تبلـــورت" مهم است ...!

اهل کجا بودنت مهم نیست ،"اهــل و بـجـا" بودنت مهم است ...!

منطقه زندگیت مهم نیست ، "منطــق زنـدگـیت" مهم است ...!

وگذشته ی زندگیت مهم نیست ؛

امــروزت مهم است که از چه گــذشتـه ای وچه چیزی برای فــرداهایت میسازی..



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۷ | 17:0 | نویسنده : علی |
. صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.

 

2. در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.

 

3. هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بیجا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.

 

4. آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.

 

5. دلتان را تبدیل به اقیانوسي آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دل هایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.

 

6. سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.

 

7. تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند يك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.

 

8. همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.



تاريخ : ۹۴/۰۵/۰۷ | 14:50 | نویسنده : علی |

دختر بچه شفا گرفته بود ازش سوال کردم چه دیدی و چه شنیدی؟

دخترک با آرامشی خاص گفت هیچ. فقط پدرم را خبر کنید

گفت: بابا امام رضا بهم گفت «به بابات بگو دیگه به خواهرم چیزی نگه»

پدر به خادم گفت: دخیل که بستم

به امام رضا گفتم:می خوای دخترمو شفا ندی شفا نده.

اما برگردم قم به خواهرت گلایه خواهم کرد…..



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۳ | 15:24 | نویسنده : علی |

مرحوم حاج شيخ الاسلامى(ره) فرمودند: شنيدم از عالم بزرگوار و سيد عاليقدر، امام جمعه بهبهانى، كه در اوقات تشرّف به مكه معظمه، روزى برای تشرّف به مسجدالحرام و خواندن نماز در آن مكان مقدس، از خانه خارج شدم.

در میان راه، خطرى برایم پيش آمد، که خداوند مرا از خطر مرگ حتمی نجات داد. و با كمال سلامتى از آن خطر رو به مسجد آمدم.

در مقابل مسجد، خربزه فروشی را دیدم. از خربزه فروش قیمت خربزه را پرسیدم.

گفت آن قسمت، ارزانتر و فلان قيمت، قسمت ديگر گرانتر، و فلان قيمت است.

گفتم پس از بازگشت از مسجد، مى خرم و به منزل مى برم.

پس به مسجدالحرام رفتم و مشغول نماز شدم. در حال نماز، در این فکر بودم كه از قسمت گرانِ آن خربزه بخرم يا قسمت ارزان ترش. و چه مقدار بخرم و…

خلاصه تا آخر نماز در اين فکر بودم.

وقتی نمازم تمام شد، خواستم از مسجد بيرون بروم، شخصى به مسجد وارد شد و نزديك من آمد و در گوشم گفت: «خدائي كه امروز تو را از خطر مرگ نجات داد، آيا سزاوار است كه در خانه ی او، نماز خربزه اى بخوانى؟!»

فوراً متوجه عيب خود شده و بر خود لرزيدم. خواستم دامنش را بگيرم، ولی او را نيافتم…



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۳ | 15:13 | نویسنده : علی |

خودش خدا نیست

اما در چشمانش خدا را می بینم

پـــــــــــدرم را می گویم..

 

پدر

 

پـــــــــــــــــــدر همون کسی هست

که لرزش دستش دیگه چیزی از چای توی استکان باقی نگذاشته

ولی بهت میگه به من تکیه کن

و تو انگار

کوه رو پشتت داری

.



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۳ | 15:10 | نویسنده : علی |
شهید غفور جدی متولد اردبیل بود. به نیروی هوایی ایران پیوست و برای دوره های ارشد جنگنده F-4به آمریکا اعزام شد. در سال ۱۳۵۱ با خانم مرین نامیور که دختر یکی از خانوادهای سرشناس سناتورهای آمریکایی بود ازدواج کرد.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، شهید غفور جدی متولد اردبیل بود. به نیروی هوایی ایران پیوست و برای دوره های ارشد جنگنده F-4به آمریکا اعزام شد. در سال ۱۳۵۱ با خانم مرین نامیور که دختر یکی از خانوادهای سرشناس سناتورهای آمریکایی بود ازدواج کرد.
ماجرای اخراج یک شهید به خاطر داشتن همسر آمریکایی
در روز نیروی هوایی آمریکا، در حضور زبده ترین خلبانان جهان در نیویورک، داوطلبانه جهت حضور در خطرناکترین مانور هوایی جهان، با نام: چهارراه مرگ، به نمایندگی از ایران اعلام آمادگی کرد. برج مراقبت به دلیل جوانی او، خطرناک بودن این عملیات را اعلام نمود.

 اما تجربه و دانش وی در سطوح مختلف آموزشی در آمریکا، موفق بودن عملیات را در حضور نمایندگان مختلف دنیا تضمین می‌نمود. پس از اجرای موفقیت آمیز عملیات، تماشاگران به احترام او از جای خود بلند می شوند و این خلبان ورزیده را به شدت تشویقش می کنند و در پاسخ آنهایی که می‌پرسیدند این مرد کیست؟ همه می‌گفتند: خلبان غفور جدی اردبیلی، نماینده نیروی هوایی ایران است.

غفور جدی بعد از انقلاب، به علت داشتن همسر آمریکایی از پایگاه هوایی بوشهر و نیروی هوایی اخراج شد.

در روز سوم حمله صدام به ایران، خود را به درب پایگاه رساند. او را به درون پایگاه راه ندادند.

فریاد زد: من با پول و سرمایه این آب و خاک خلبان شده ام و اکنون به من نیاز است همسر و خانواده ام را گرو یک F-4میگذارم.

با او موافقت کردند و چندی بعد، پس از شکار چندین هواپیمای عراقی، در یک عملیات برون مرزی در خاک عراق به آسمانها پر کشید و جاودانه شد.

زمانی که در آمریکا دوره خلبانی را می گذراند، در پاسخ به یکی از استادانش که از او خواست شهروندی آمریکا را بپذیرد و در نیروی هوایی امریکا خدمت کند،پاسخ داده بود: "دوست دارم کفن ام پرچم ایران باشد..."
منبع: دفاع پرس


تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۱ | 12:13 | نویسنده : علی |

خدا می خواست دستمان به خون امام

آغشته نشود.برای همین غیبتش را

رقم زد!

آقا بیا ولی به ما اعتماد نکن . . .



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۰ | 19:5 | نویسنده : علی |

مهدی جان…

مارا به جبر هم که شده سر به راه کن

                                             خیری ندیده ایم از این اختیارها                                                 اللهم عجل لولیک الفرج



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۰ | 19:3 | نویسنده : علی |
مرا ببخش به خاطر بی تفاوتی هایم نسبت به تو!
از اینکه بارها و بارها از دردهایت گفتم و هیچگاه گرمی دستانی نشد
تا لمسش کنی، احساس کنی و به یاریت بشتابد ...
 مرا ببخش از اینکه قصه های اندوهگین تو،
شروعِ تمامِ مجالس هاست و فقط متاثر شدن، شده کارِ ما ...
 نامهربانی ها را انداختیم گردنِ زندگی تا شانه خالی کنیم از دادرسی ها و هزار افسوس که این چرخ گردون به دست ما می چرخد ...
 گاهی به تو که می رسم می ایستم، شاید پیدایت کنم ولی،
گم در مشکلاتِ ناچیزِ بزرگ کرده خویش می شوم؛ مشکلاتی که بهانه خوبی شده برای سر باز زدن از همه چیز و همه کس ...
 مگر سقف آرزوهای تو چقدر است در این دنیا؟! چیزی جز یک لبخند؟ یک مهربانی؟
پس مرا ببخش از اینکه فراموش کرده ام آدمیت را و باور کن
روزی خواهم آمد با سبدی پر از لبخند، حتی شده دانه دانه لبخندها را از ستاره ها بچینم و بر لبانت بنشانم ...
خواهم آمد و برای گرفتنِ حقت از این دنیا می جنگم، حتی اگر به دست جماعت نااهل بمیرم  ...

 

(مهرداد حبیبی)


تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۰ | 18:57 | نویسنده : علی |
در یک ﺭﺧﺘﮑﻦ ﮐﻠﻮﭖ ﮔﻠﻒ، ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺁﻗﺎﯾاﻥ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ناگهان ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺭﻭﯼ ﯾک ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨد ﺑﻪ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ...
ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﮐﻤﻪ بلندگوی ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺭا فعال ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﻨد ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ و سایر اشخاصی که آنجا بودند ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻣﯿﺸوند ...
ﻣﺮﺩ : ﺍﻟﻮ؟
ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻥ آنطﺮﻑ ﺧﻂ : ﺍﻟﻮ ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮﯼ ﮐﻠﻮﭖ ﻫﺴﺘﯽ؟
ﻣﺮﺩ : ﺁﺭﻩ !
ﺯﻥ : ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﺴﺘﻢ ،
 ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﻪ ﮐﺖ ﭼﺮﻣﯽ زیبا ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ هزار ﺩﻻﺭﻩ ! ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﮔﻪ ﺑﺨﺮﻣﺶ؟
ﻣﺮﺩ : ﻧﻪ ، ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ...
ﺯﻥ : راستی من ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﻣﺮﺳﺪﺱ ﺑﻨﺰ هم سری ﺯﺩﻡ ﻭ ﻣﺪﻟﻬﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﺭو ﺩﯾﺪﻡ ؛ از یکیشون خیلی خوشم اومد، ﻗﯿﻤﺘﺶ دویست و شصد هزار ﺩﻻﺭ ﺑﻮﺩ ... !
ﻣﺮﺩ : ﺑﺎﺷﻪ ، ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﯿﻤﺖ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺟﺎﻧﺒﯽ ﺑﺨﺮﯼ ...
ﺯﻥ : ﻋﺎﻟﯿﻪ ، ﺍﻭﻩ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ، ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﺨﺮﯾﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺑﻨﮕﺎﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﻭﺵ ، ﻣﯿﮕﻦ نهصدو پنجاه هزار ﺩﻻﺭﻩ ...
ﻣﺮﺩ : ﺧﺐ ! ﺑﺮﻭ ﺗﺎ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﺑﺪﻩ ، ﻭﻟﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ نهصد هزار ﺩﻻﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﺪﯼ ...
ﺯﻥ : وای ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﻪ ، ﺑﻌﺪﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، دوستت دارم ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﻣﺮﺩ : ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
ﺑﻌﺪ، ﻣﺮﺩ، چشم ﺑﻪ ﺁﻗﺎﯾاﻧﯽ که داشتند
ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﻧﮕﺎﻫﺶ می کردند
می اندازد ﻭ می گوید:
 " ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﻣﺎﻝ ﮐﯿﻪ !؟ "



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۰ | 18:55 | نویسنده : علی |

مثل کبریت کشیدن در باد


زندگی دشوار است

من خلاف جهت آب شنا کردن را

مثل یک معجزه باور دارم

آخرین دانه کبریتم را

می کشم در باد

هر چه باداباد !

(سهراب سپهری)



تاريخ : ۹۴/۰۴/۱۰ | 18:52 | نویسنده : علی |
هوا خیلی سرد بود. از بلندگو اعلام کردند جمع شوید جلوی تدارکات و پتو بگیرید.

فرمانده گردان با صدای بلند گفت: «کی سردشه؟»

همه جواب دادند: «دشمن»

فرمانده گفت: «احسنت، احسنت. معلوم می‌شود هیچکدام سردتان نیست.

بفرمایید بروید دنبال کارهایتان. پتویی نداریم که به شما بدهیم»

داد همه رفت به آسمان. البته شوخی بود



ادامه مطلب
تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۷ | 23:35 | نویسنده : علی |

بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه ! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطنم…شما دینتون را فروختید و ما خریدیم.
عزیزان،دینمان در خطر است...اسلام را دریابید...


تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۷ | 23:28 | نویسنده : علی |

کاش وقتی بچه هامون میرن مدرسه بهشون بگیم

 ​:عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی

 ​من فقط می خوام تو خوشبخت باشی

 ​اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو 20 بگیری

 ​جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.

 از "ترین" پرهیز کن

 ​خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی

 ​حتی نخواه خوشبخت ترین باشی

​بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن همین...

 من فکر میکنم از وقتی به دنبال پسوند "ترین" رفتیم، خوشبختی از ما گریخت..

 از رانندگی با پراید لذت نبردیم چون ماشینای مدل بالاتری تو خیابون بود.

 از بودن کنار عشقمون لذت نبردیم چون مدرک تحصیلی و پول توی جیبش کمتر از خیلی های دیگه بود.

 می خوام بگم خیلی از ما فقط به "بهترین،بیشترین و بالاترین" چسبیدیم و نتیجه ان نسل های افسرده و همیشه گریان شد..

شاید لازمه تغییر جهت بدیم یا حداقل اجازه ندیم نحسیِ"ترین" دامن بچه هامون رو بگیره.



تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۷ | 23:15 | نویسنده : علی |

 

در حدیث است که

حضرت موسی(ع) در مناجات کوه طور،

عرض کرد:

« یا اله العالمین » (ای خدای جهانیان)،

جواب شنید: 

« لبیک »

سپس عرض کرد:

« یا اله المحسنین » (ای خدای نیکو کاران)،

جواب شنید:

 « لبیک »

سپس عرض کرد:

« یا اله المطیعین » (ای خدای اطاعت کنندگان)،

جواب شنید: 

« لبیک »

سپس عرض کرد:

« یا اله العاصین » (ای خدای گنهکاران)،

جواب شنید: 

« لبیک،لبیک،لبیک ».

 حضرت موسی (ع) تعجب کرد و عرض کرد:

خدایا،

تو را خدای جهانیان،

خدای نیکوکاران،

خدای اطاعت کنندگان خواندم

یک بار فرمودی « لبیک »

ولی تو را خدای گنهکاران خواندم

 سه بار «لبیک» فرمودی،حکمتش چیست؟

جواب آمد:

مطیعان به اطاعت خود،

نیکوکاران به نیکوکاری خود،  

و عارفان به معرفت خود اعتماد دارند،

گنهکاران که جز به فضل من پناهی ندارند  

اگراز درگاه من نا امید گردند به درگاه چه کسی پناهنده می شوند؟!



تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۳ | 21:39 | نویسنده : علی |

خدایا ، آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم . . .



تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۳ | 21:32 | نویسنده : علی |

به قـــولِ حسین پناهی این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای

 عمر را حرامِ دیدارش کردم؟



تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۳ | 21:27 | نویسنده : علی |
دوست،دوست نیست

مگرآنکه دوستش را

در سه جایکاه حفظ کند

در روزگار گرفتاری

آن هنگام که حضورندارد

وپس از مرگش

امام علی



تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۳ | 21:24 | نویسنده : علی |

خداوندا

نگذار که از تو فقط نامت را بدانم...

و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم...

همواره در من جاری باش...

همانگونه که خون در رگهایم جاری است...

خداوندا از تو می خواهم که هرگز

در بیابان هولناک زندگی

 تنها و بی یاور 

رهایم نسازی...

از تو می خواهم که در کوره راه  پر پیچ و خم زندگی تنهایم نگردانی...

که همواره محتاج وجودت هستم!!!



تاريخ : ۹۲/۱۱/۲۳ | 21:21 | نویسنده : علی |
یه ضرب المثل هست که میگه , شانس یه بار در خونه آدمو میزنه , بدشانسی دستش رو از 

روی زنگ بر نمیداره , بدبختی هم که کلا کلید داره , میبینی تو رو خدا 


تاريخ : ۹۲/۱۱/۰۶ | 23:13 | نویسنده : علی |
ایرج طهماسب هیچوقت اجازه نداده از پشت صحنه کلاه قرمزی فیلم برداری بشه
میدونید چرا؟
گفته نمیخوام رویای بچه ها خراب بشه.....
.
.
.

"کاش رویای هیچکس خراب نمیشد "

تاريخ : ۹۲/۱۱/۰۲ | 0:28 | نویسنده : علی |
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم...
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا چی


تاريخ : ۹۲/۱۱/۰۲ | 0:23 | نویسنده : علی |

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد



تاريخ : ۹۲/۱۰/۲۷ | 20:20 | نویسنده : علی |
  • جوجه کام
  • بیا 2 اینجا